لطیفه های با نمک کودکانه

[ad_1]

 لطیفه های جالب, لطیفه خنده دار برای کودکان

لطیفه های با نمک کودکانه

 

اتوبوس سواری
مردی سوار اتوبوس دو طبقه می گردد. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید: دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 

دستور زبان
آموزگار: بچه ها توجه نمایید! بعضی از واژه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می گردد «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند.

احمد: آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می گردد خروس!

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 
پیراهن تنگ
مریم: مادر این پیراهن برای من خیلی کوچک شده است که به سختی قادر هستم نفس بکشم.

مادر: پیراهن هیچ عیبی نداره دخترم، تو سرت را از آستین بیرون آورده ای!

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 
ارزش زیادتر
دو نفر به شکار رفته بودند. اولی خرگوش دید، تفنگ را برداشت و خرگوش را هدف قرار داد.

ناگهان دومی به او بیان کرد: «صبر کن، توی تفنگ فشنگ نگذاشته ای.»

اولی با ناراحتی جواب داد: ول کن بابا، حالا وقت این حرف ها نیست. تا بخواهم فشنگ بگذارم، خرگوش در رفته است.

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 
سیری
مادر به پسرش: پسرم برای چه ناهارت را نمی خوری، مگه چیزی خورده ای؟

پسر: زمین یخ زده بود، زمین خوردم. چون هوا هم سرد بود، سرما هم خوردم و خلاصه آنقدر حرص خورده ام که سیر شده ام.

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 
شب
کاراگاهی یک شب شرلوک هلمز، کاراگاه نامدار و دستیارش واتسون در چادری خوابیده بودند. نیمه شب، هولمز، واتسون را بیدار نمود.

هولمز: واتسون، به ستاره های بالا سرت نگاه کن و بگو برداشتت چیست؟

واتسون: من میلیون ها ستاره می بینم و اگر میلیون ها ستاره وجود داشته باشند و اگر فقط چند تا از آن ها سیاره ای مثل زمین ما باشد، پس امکان وجود حیات در چنین سیاره هایی هست.

هولمز: واتسون، تو عجب آدم نادانی هستی! یک نفر چادرمان را دزدیده است، همین.

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 
 قناری
فرهاد گریه کنان پیش مادرش آمد. مادر سوال کرد: چی شده فرهاد، برای چه گریه می کنی؟

فرهاد جواب داد: داشتم قفس قناری را پاکیزه می کردم یک دفعه دیدم قناری ام گم شده است.

مادر با تعجب سوال کرد: با چی قفس را پاکیزه می کردی؟ و فرهاد با خونسردی جواب داد: با جارو برقی.

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 
هذیان
 پزشک: بیماریش خیلی شدید است. آیا هذیان هم می گوید؟

 پرستار: بله، اتفاقاً چند دقیقه پیش از این که شما تشریف بیاورید می بیان کرد: الان عزرائیل می آید.

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 
 فرصت
شخصی با دوست خود وارد رستوران شد، پیشخدمت جلو آمد و سوال کرد: چی میل می فرمایید؟

آن شخص جواب داد: کمی به ما فرصت دهید تا صحبت هایمان به پایان برسد. پیشخدمت کمی فکر نمود.

بیان کرد: فرصت داشتیم، اما مشتری های دیگر خوردند و تمام شد. چیز دیگری بفرمایید تا بیاورم.

 

لطیفه های خنده دار،لطیفه های جالب

 

منبع:tebyan.net

[ad_2]

منبع : بیتوته

بیشتر بخوانید :

آخرین دیدگاه‌ها