طنزهای جالب کودکانه

[ad_1]

طنزهای جالب,لطیفه,لطیفه های کودکانه

اشتها

روزی در جایی نذری می دادند از فقیری كه از آن حوالی می گذشت پرسیدند:«اشتها داری؟» بیان کرد:« من در این جهان جز اشتها چیزی ندارم!»

سپر

ساده دلی به جنگ رفته بود. سپر بزرگی با خود داشت كه برای محافظت از جان خویش برده بود. چندی نگذشت كه از بالای قلعه سنگی بر سرش زدند وبشكستند. دست بر سر شكسته گذاشت و بیان کرد:«مگر كورید؟… سپر به این بزرگی را نمی بینید و سنگ بر سرم می زنید؟! »

چاه

ساده دلی را پسر در چاه افتاد. سر به درون چاه كرد وگفت:«پسرجان،جایی مرو تا طنابی آورم و تو را نجات دهم!»

خر گمشده

مردی خرش را در جنگل گم می نماید. موقع گشتن در پی آن یک گورخر پیدا می نماید.

به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت.

تکلیف و تکلیف

روزی پسری بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.

یکی بیان کرد: “پسرک! شما که دعوت نداشتی برای چه آمدی؟”‌

پسر جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند من تکلیف‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.

اسب من کو

ساده دلی در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و اواز پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!

 

منبع:تبیان زنجان،عصرونه

[ad_2]

منبع : بیتوته

بیشتر بخوانید :

آخرین دیدگاه‌ها