[ad_1]

لطیفههای بانمک برای کودکان !
جوراب های لنگه به لنگه
یک همسایه دلسوز دختر کوچولویی را که به مدرسه می رفت، متوقف ساخت و بیان کرد: کوچولو! عجب جوراب های عجیبی به پا نموده ای، یک لنگه قرمز و یک لنگه آبی!
دختر کوچولو با صدای بچه گانه اش بیان کرد:
عجیب تر این که یک جفت مثل همین جوراب ها هم توی خانه دارم!
تقویم امسال
دانش آموز: آقای فروشنده!
فروشنده با مهربانی بیان کرد: بله پسرم!
دانش آموز: تقویم امسال رو دارید؟
فروشنده: بله چه شکلی می خواهی؟
دانش آموز: اون شکلی که توش تعطیلی زیاد داشته باشه!
تقلب
کیوان: احمد برای چه برادرت را از جلسه ی آزمون بیرون نمودند؟
احمد: چون تقلب نموده بود.
کیوان: چه طوری؟
احمد: سر آزمون علوم دندان هایش را شمرده بود!
سواد
مردی یک ساعت مچی می خرد. روز بعد پیش فروشنده می رود و می گوید: پشت این ساعت نوشته ضد آب ولی داخلش آب رفته است.
فروشنده می گوید: چه عرض کنم؟ آب که سواد ندارد.
بدون تردید
اولی: آقای دکتر! من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی:بله حتماً! چون این جا مغازه ی ساندویچ فروشی است!
منبع های: سایت آسمونی
کتاب الکی خوش
تبیان
[ad_2]
منبع : بیتوته

























آخرین دیدگاهها