[ad_1]

شمارش
دیوانه ای لب چاه نشسته بود و می بیان کرد: هفت هفت هفت… شخصی به او رسید و بیان کرد: برای چه هفت هفت می گویی؟ دیوانه مرد را به چاه انداخت و بیان کرد: هشت هشت هشت…!
سهم زیادتر
دو نفر با هم شریکی شتری خریدند. دو سومش را یکی داد و یک سومش را دیگری. اتفاقاً سیل آمد و شتر را با بارش برد و اختلاف پیدا شد و پیش حاکم رفتند.
حاکم به آن ها بیان کرد: کدامیک سهم زیادتری دارید؟ مرد اول بیان کرد: من. حاکم بیان کرد: چون تو سهم زیادتری داری سهم تو بر شتر سنگینی نموده و شتر را غرق نموده پس می بایست سهم طرف دیگر را بدهی.
سوال نیمه شب
اولی: می گردد یک سوال از شما بکنم؟
دومی: نه! آخر مرد حسابی ساعت سه نصفه شب هم وقت سوال پرسیدن است!؟
اولی: متشکرم. می خواستم بدانم ساعت چند است.
پیانو
پزشک: خوب من گچ دستت را باز می کنم تا دیگر ناراحتی نداشته باشی.
بیمار: متشکرم دکترجان. حالا قادر هستم پیانو بزنم؟
پزشک: بله جانم حتماً.
بیمار: آخ جون. چون من تا حالا، پیانو زدن بلد نبودم.
راه حل
اولی: اگر تلویزیون روشن نشد، چی کار کنم؟
دومی: هلش بده، بذار کانال دو!
تیراندازی
شخصی از تیراندازی سوال کرد: آقا! شما چکار می نمایید که همیشه تیرتان به وسط دایره ی هدف می خورد؟ تیرانداز بیان کرد: این که کاری ندارد، من اول تیر را می اندازم، بعد می روم دور آن یک دایره می کشم!
آژانس!
گدایی به مرد پولداری رسید و بیان کرد: آقا لطفاً ۲۰۰ تومان به من بدهید تا با اتوبوس به منزل بروم.
پولدار بیان کرد: می بخشید، من فقط ۱۰۰۰۰ تومانی دارم.
گدا بیان کرد: اشکالی ندارد، مجبورم با آژانس بروم!
منبع های: کتاب قهقهه ممنوع!، کتاب لطیفه های بامزه
tebyan.net
[ad_2]
منبع : بیتوته

























آخرین دیدگاهها