[ad_1]

عصبانیت ماهیگیر
روزی ماهیگیری یک ماهی گرفت و آن را روی زمین انداخت. ماهی خودش را به بالا و پایین پرتاب می نمود. آن قدر ماهی این کار را نمود. تا ماهیگیر عصبانی شد. ماهی را برداشت و ان را در آب انداخت و بیان کرد:
حالا آن قدر آنجا بمان تا خفه شوی. تا تو باشی این قدر ورجه ورجه نکنی.
فعالیت زیاد
اولی: نمی دانم برای چه ریش های من سفید شده است اما موهایم مشکی است؟
دومی: برای اینکه تو از چانه ات بیش تر کار کشیده ای تا از مغزت.
شیر وحشی
یک نفر داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله نمود، منم نتونستم فرار کنم اونم منو گرفت و خورد.
دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!!
میگه: ای بابا، کدوم زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی.
هزار پا و زیپ
یه دفعه دو تا هزار پا همدیگر رو بغل میکنن میشن زیپ.
سگ فلج
یه نفر یه سگ فلج داشته، هر وقت دزد میومده، سگه رو می گذاشته توی فرغون و دنبال دزده میدویده.
منبع های: sarcheshmeh.org
tebyan.net
[ad_2]
منبع : بیتوته

























آخرین دیدگاهها